نیما نعمتی زاده
یار سلام علیک دیدار با زنده یاد محمد رضا نعمتی زاده در بیست و یکمین سالکوچ با فیلم خنده لابد... فیلمی شامل صدا و سالشمار تصویری نیمای جنوب... هدیه ای برای شما از طرف محمد رضا... چهارشنبه نوزدهم اسفند ماه پنج عصر... بعد از یه عالمه سواری، منو پرت کردن توی یه جای تنگ... خاکش، تُنُکْ بود... سر تا پامو توی یه پارچه ی سفید پیچیده بودن... یه گره، پایین پاها...یه گره، بالای سر... درست مثل شوکولات... هوس شیرینی جات، ذائقه ام رو خاروند... اومدم برای دل دادن به خمیازه ی بی محل، یه گربه ای جانانه برم که، تازه متوجه شدم، دست و پام اسیر چند تا گره ی کوره...! دستی، منو به پهلوی راست چرخوند و چاره نداشتم که تن بدم به چرخیدن... انگار همون دستا بودن که گره ی بالای سرم رو باز کردن نور، چشمام رو گاز گرفت... اون بالا، آدما، چه قد بلند بودن...دور تا دور من، "پچ و پچ"، ناله می کردن... "انگار نیش زنبوره کاری بوده هاااااا" "زنبور عسل بوده...؟!" "بفرمایید حلوا...!" "میگن در جا رفته...!" "بفرمایید حلوا...!" "قسمت قسمته...زنبور چیکاره اس...!" "بفرمایید حلوا...!" یه پیر مرد، پاهاش لیز خورد و سرازیر شد روی پاهای بی زبونم... پشت سر هم پا میزد و با التماس از مردم کمک می خواست... تا اینکه دستی به "آه" و "ترسش" رسید و کشیدش بالا... یه دفعه... "دستی نرم"، لپام رو نوازش کرد...! دستی با پوست سفید و بدون حتی یک خراش... جوری که میشد رگهای زیر پوستش رو دونه دونه شمرد... همون دست نرم، صورتم رو هی، تکون تکون داد ... چیزایی گفت که ازش سر در نمی آوردم...! میون "صاد" و "سین" و "ضاد" و "عین" و "حا"... صدایی گفت: "سنگها رسید...سنگها رسید..." "دست نرمه" صورتم رو رها کرد و سرم رو پوشوند... دوباره هوس شوکولات زد به سر ذائقه ام... یه زنبور، همون حوالی به ویز و ویز مشغول بود و دنبال یه جای شیرین میگشت...! همه جارو امتحان کرد... روی گلهای چیده شده دست مردم... روی حلوای شِکرکْ زده که هی می چرخید و قالب میشد به این و اون... حتی روی لباس اون آقاهه...! سنگها چیده شدن... از پایین پاهام... سنگ اول... زنبور به دور سنگ اول چرخید و انگار غیبش زد... سنگ دوم...و بعد...سنگ سوم... کم کم همه جا تاریک شد... تنها به اندازه ی سنگ چهارم، نور به داخل میتازید... زنبور دوباره سر و کله اش پیدا شد... انگاری هی توک میزد به سنگ و هی دور میشد... زنبور اونقدر بازیگوشی کرد تا میون سنگ سوم و چهارم اسیر موند و دیگه نای ویزززز و ویزززز نداشت... سنگ چهارم رو که گذاشتن همه جا تاریک شد... اولش صدای پاشیدن بیل، بیل، خاک روی سنگ به گوشم رسید... بعد، توی همون تاریکی تُنُکْ، صدای جون کندن زنبور، بالای سرم، که میون سنگ سوم و چهارم گیر کرده بود، زنبورک شد توی گوشم... هنوز گوشام به زنبورک عادت نکرده بود که از بالای سرم، جلوی چشام، یه "چیکه " افتاد به سفیدیه پارچه... پارچه رو که چشیدم، شیرین شدم... آسمون تاریک و خورشید به قهر رفته بود... خورشید، سوی دیگه ی کره ی زمین رو به دل ما ترجیح داده بود... هنوز درک نکردم که چرا وقتی راننده روبروی فرمون نشسته، گفته می شه "پشت فرمون"...! شما هم به قاموس ِ "روبروی فرمونتون" ببخشید و همین"پشت فرمون" رو از من بپذیرید...! پشت فرمون نشسته بودم و هی می روندم... ساعت، دو و شونزده دقیقه ی بامداد رو نشونم داد فرمون هی چرخید و چرخید... تیک و تیک بارون، بر روی سقفِ ماشین، چون، تیپ و تاپِ تاکستان، روحم رو به ناز بسته بود تا به توپ...! به "همت" سرازیر شدم... "همت" گریه می کرد...! کفِ دلش خیس بود...! خطوط ِ یک در میونِ عقایدش، چه شفاف...! "همت"، چه خالی بود...! تک و توک، چرخ های ماشین بر روی دلش سُر می خورد... سُر خوردم به "امام علی"...جنوب رو روانه شدم... "امام علی" هم بارونی بود... "رسالت" رو ندیدم...! بازیگوشیه چیک و چیک، حواسم رو برد یا، بارون، "رسالت" رو شسته بود، نمی دونم...! به "صیاد" سَرْ نزدم، دیگه... اونم مثل بارونِ "همت" بود، انگار...! خواب به چشمام تَشَرْ زد... خط خطیه خطور ذهنم فرمون داد که: فردا گوش شیطون رو کر کنم و به "آزادی" و "انقلاب" سر بزنم دستام بی اختیار به سمت دنده رفت... دنده چهار...دنده سه...دنده دو...دنده یک...آزاد... و هنوز، سقفِ ماشینم، فرودگاهِ بارون بود... چشمام بسته بود... همه جا تاریک... انگار یه دفعه یکی منو به بیرون کشید... به خودم گفتم چه خودخواهه این آدم... هیشکی نگفت اینجا کجاست...؟! اصلا فرصت ندادن که بپرسم...! تا اومدم، میون سر و صداهای بی پایان اینور و اونور به "مغز نرمم" فشار بیارم، یکی پاهامو گرفت و محکم به کمرم کوبید...! به خودم گفتم آخه اینجا کجاست...؟! این یعنی خوش آمد گویی...؟! بعد از کلی کارای بی معنی و بکش و واکش های کشککی، سر و کله ی موجودات بزرگ بزرگ و بی ملاحظه پیدا شد...! ماچ، چیز مزخرفیه...! قربون صدقه های بی وقت، گوش و لپم رو خاروند...! هنوز چشام باز باز نشده بود... هنوز انگار توی تاریکی بودم... انگار چند بار خوابیدم و بیدار شدم... شاید هفت هشت ساعت خوابیدم و بیدار شدم، هی... تا اینکه یکی سر و کله اش پیدا شد... مونده بودم چشمام رو باز کنم یا نه... صداش به من نزدیک و نزدیک تر شد... این صدا برام آشنا بود...! با این صدا از شازده کوچولو شنیده بودم...! همین صدا از کوتاه ترین داستان دنیا برام گفته بود...! آره هنوز توی گوشمه..."تولد، زندگی، مرگ" صدایی که به من نزدیک شد، هر شب برام همینو می خوند...! یعنی کی می تونه باشه این وقتِ نمی دونم کِی...؟! آها یادم اومد، من دلم بز زنگوله پا می خواست... اما اون از زنگوله های به پا بسته ی آدما می گفت...! من بستنی می خواستم، اما اون از سرزمین طعم گس خرمالو میگفت...! وای مغزم پر از داستانهای بالا و پایین ژول ورنه...! انگار دیگه اون صدا کاملا به من نزدیک شده بود... ــ آرته...؟! دخترم...؟! سلام... من بابا نیمام...! حالا شناختم... پس اون صدایی که چند ماه فقط از شازده کوچولو و کوتاه ترین داستان دنیا می گفت تویی...؟! اونی که می گفت: "هر چه بستنی می خوای همونجا بخور اینجا سرزمین نوچ ناچاریه" تو یی؟! چشمامو باز کردم...وای چه نوری...! دوباره بستم...باز کردم دوباره... بابا اینه...؟! حتما این موجود ناموزون اسمش باباست دیگه...! این دیگه چه رنگیه...؟! رنگ لباس بابا رو می گم...! الان که نمی دونم اما بعدها یاد می گیرم که اسمش سبزه...! بابا هی "آرته" " آرته" می کرد و منم وقتی فهمیدم چیز تازه ای برای گفتن نداره، سرم رو چرخوندمو یه موجود دیگه ی بزرگ دیگه ی بزرگتر رو دیدم...!!! اونم همون رنگ رو پوشیده بود...! کاش زودتر یاد می گرفتم که اسمش، سبزه...!!! پرستار صداش می کردن... صدایی آشنا تر از همه، حواسمو گرفت به " قربون صدقه شنیدن" این بار دیگه به دلم چسبید... منظورم اینه که "اینو هستم...!!!" وای ببخشید من که هنوز ایجور حرف زدن رو یاد نگرفتم...! مامان بود... اونم سبز پوشیده بود...از روی تخت برام بوس فرستاد... کنار مامان پر از موجودات عجیب و غریب کوچولو تر از بابا بود... موجوداتی سبز رنگ که بعدها حتما یاد می گیرم که اسمش عروسکه...! همون موقع انگار فرصت پیدا کرده باشم، به در و دیوار نگاه کردم... به جز سقف، همه جا سبز بود... یه دفعه یاد داستان "کلبه ی عمو تم" افتادم... این اسم رو توی این چند ماه، با صدای بابا نیما شنیده بودم...! آخه اونا هم یه جایی بودن که همین رنگی بود... مامان صدام کرد... "نیلا...؟! دخترم...؟! و بابا یادش اومد که اسم من نیلاست...! هر دو تا اسم رو بابام برام انتخاب کرده اما... ...اما نمی دونم چرا هنوز که هنوزه دست از سر "آرته" بر نمی داره... بابا بعد از کلی عکس و فیلم گرفتن، سوار ماشین شد و رفت یه شهر دیگه رفت خونه شون...! نه...نه...نه... خونمون...! بابا باید چند هفته صبر کنه تا من از مسافرت بیام...منو مامان... منو مامان و بابا توی خونه ای که توی یه شهر بی در و پیکره... بعدها یاد می گیرم که اسمش تهرانه...! دخترم نیلا ــ هشت ساعت پس از بدنیا آمدن پنجشنبه، نوزدهم آذر یکهزار و سیصدو هشتادو هشت دهم دسامبر دو هزار و نه و من انگار، قدم می زنم... می زند، قدم به قدم مرا؛ قدم... مرا، می زند، قدم به قدم، انگار... نیستم، هم قد قدمهایم، من... من چه قدَّم...؟! قد یه قامت افتاده به قوت...؟!
| Design By : Night Skin |





